بچه‌تر که بودم، عاشق پست کردن نامه و گرفتن نامه بودم. به برنامه های تلویزیون نامه می‌دادم و در مسابقات شرکت می‌کردم. صدای شنیدن ترمزِ موتور در نزدیکی خانه، برایم نویدبخش آوردن نامه بود. حالا از کی؟ برای چی؟ نمیدانم. فقط میدانم که جز یک‌بار هیچ کس برایم نامه نفرستاد، «نه قلقلی، نه فلفلی، نه مرغ زرد کاکلی» حتی شرکت‌های شارلاتانی که پس از جمع کردن کپن های روی بسته بندی محصولاتشان، قول دادن جایزه میدادند. آن یک نامه که گفتم، از طرف یک نشریه‌ی مخاطب نوجوان بود،که در حافظه‌ی بیمارِ من نامش ثبت نشده.تا مدت های زیادی آن نامه را با میخواندم و با لذّت نگاهش میکردم. مشاهده‌ی صندوق های پست هم برای من حسّ خاصی داشت. شاید مانند حسّ خوب آمدن نوتیفیکیشن از یک دوست. صندوق پست هم مصرفش تمام شد و بدون هیچ سر و صدایی از سطح شهر جمع آوری شد. حالا تشنگی من به دیدن نامه‌ی فیزیکی به ایمیل منتقل شده.

کسی باورش میشه؟