اولین بار که تئاتر رفتم، بجز نمایش های عروسکی دوران کودکی، یک نمایش بود به کارگردانیِ امیر بدر طالعی در سالن وارش خاتم الانبیای رشت، که متاسفانه اسمِ اثر از خاطرم رفته است. برای من  که از تئاتر شناخت چندانی ندارم،آن اثر بسیار جذاب بود و زمینه ای را فراهم کرد که پای ثابتِ نمایش هایی شَوم که در رشت اجرا میشوند تا اینکه آخرین تئاتری که تماشا کردم، نمایشِ «ایستگاه» در اسفند ۹۰ بود باز از امیر بدرطالعی و این بار در سالن رحمدلِ خاتم الانبیا.

بله از تئاترِ رشت فقط نام امیر بدر طالعی برایم پر رنگ بود که لحظات خوبی را برایم رقم زده بود و شنیدنِ کما رفتن این هنرمند آن هم در شب عید شوک بزرگی بود برای همه ما.بدین ترتیب سال جدید را هم با خبر مرگِ مغزی آن عزیز تحویل کردیم تا اگر امیدی هم بسته بودیم به این سال، سرابی بیش نبود و مانند سال های دیگر، زندگی پر از رنگ های سیاه و خاکستری شود که سفیدی در آن به ندرت پیدا می شود.

از زاویه دیگر بخواهیم به قضیه نگاه کنیم، جان بخشیدنِ اعضای بدن امیر بدرطالعی به بیمارانِ نیازمند دیگر بود که این کار بسیار نیکو با رضایتِ مادرِ امیر در روزِ ۳ فروردین صورت گرفت. که تصمیمی بسیار دشوار است که از دیدن بدنِ زنده یسرت و تپش قلب و نفس کشیدنش دل بکنی ولو اینکه از نظر علم پزشکی هیچ راه بازگشتی تا به الان نبوده باشد.

فقدانِ این عزیز را به خانواده هنردوست و هنرمندِ بدرطالعی و جامعه هنری گیلان و ایران تسلیت عرض میکنم.

ضمن اینکه مراسم تشییع  روز شنبه، پنجم فردوردین ۱۳۹۰ از مقابل مجتمع فرهنگی خاتم الانبیای رشت صورت می پذیرد.